شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۳ ه‍.ش.

من به آرامی کشورم باور ندارم

نوشته: عبدالباسط امل
 
آندو باهم صحبت داشتند.
بزرگتر رو به سوی جوان کرده گفت:
داکتر بچیم! چی تصمیم دارد؟ حالا که بخیر تخصص هم گرفتی؛ کجا کار می کنی؟

شنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۳ ه‍.ش.

مادر بزرگ و سه کودک

نوشته: عبدالباسط امل
پس از آنکه خانه اش را دزدیدند, فردای آن به شهر رفته یک میل سلاح خرید, با خود چنین می اندیشید برای حفاظت از جان خود و خانواده ام لااقل آماده که باشم.

پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۳ ه‍.ش.

دردش هنوز تازه است

کپی شده از صفحه فیسبوک "داکتر فهیم توخی"

دردش هنوز تازه است
هنوز میترسد وقتی به این هیولا وحشی میبیند
هنوز بیادش است که همین هیولا بود که لباسهایش را دریده بود
همین هیولا بود که زاری و ها و ناله هایش نشنیده بود
همین هیولا بود که وقتی مقاومت برای نجات عفتش میکرد وی را مورد ضرب و شت
م قرار داده بود
همین هیولا بود که وی را مورد تجاوز جنسی قرار داده بود
و بلاخره که همین هیولا بود که زندگیش را تباه کرد

بغض گلویش را میگیرد
با خشم و نا امیدی میگوید
دلم از مردان افغان سرد شده است
اگر شما جرات ندارید بدهید تفنگ بدست ما
تا ما این سک های وحشی را مردار کنیم

او هیچ وقت دگر زندگی زیبایش را نخواهد داشت
زندگی او برای همیشه برباد شده است
او دگر مرده متحرک است
همین هیولا وحش٬ همان شب او را کشت

پنجشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

کابل مارتن برای اولین بار در کشور


 گزارش از: عبدالباسط امل
بخش ورزشی نهاد جوانان مسلمان افغانستان (نجم) به همکاری "Sky Running" به تاریخ 28 اسد به مناسبت 95 سالروز استرداد استقلال کشور از ارتش انگلیس مسابقه ورزشی دوش تحت عنوان "کابل ماراتن" را که به فاصله 42 کیلومتر بود؛ راه اندازی نمود.

از خاطرات من "8"


او مرد مسن است, سالها قبل در جهاد علیه کمونیستها سهم داشت.
یکتن از فرماندهان مجاهدین در خان آباد بود, هرگاه کابل می آید یا من کندز می روم, حتما به دیدن اش می روم.

سه‌شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

بخواب! بخواب! آرامش قلب بابا!

نوشته:
عبدالقدیر صالحی


بخواب دخترک عزیزم که وقت خواب های ناز توست!
تو، معنای اشک یتیمان تهی کاسه ی وطن را نمی دانی!
تو، رخسار حسرت برده ای بیوه زنان نان گم گرده را نمی شناسی!

پنجشنبه ۵ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

از خاطرات من "7"



جواب داد: بلی سلام علیکم
گفتم: جناب ... صاحب هستین؟
بلی, بفرمایید
عبدالباسط امل هستم, .... من را نزد شما روان کده, ان شاءالله وقت دارین باهم ببینیم؟

دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

از خاطرات من "6"


صبح بود, در موتر بودم کاپیسا می رفتم .
سواریها در ارتباط به وضعیت کشور و انتخابات صحبت می نمودند, یکی از اشرف غنی  و دیگری از داکتر عبدالله می گفت.

پنجشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

از خاطرات من "5"

سوی کابل می آمدیم, خرسند بودم. چون هرگاه بسوی خانه می آیم حس خوبی می داشته باشم, نعمت دیدار خانواده ام؛ ازین لحاظ باید خوشحال باشم.