الها! مرا ببخش
![]() |
| وبلاگ جوانان مسلمان |
بارالها! سوزش گناهانم و ترس از فرجام ناخوشايند، مرا به سوي تو آورد. پروردگارا! سرزنشهاي مدام وجدانم، مرا به سوي تو كشاند...
تازيانههاي ترس از روز هراس انگيز، قلبم را شعلهور نمود...
نزديك بود آه و فغان، روشنايي ديدگانم را از دست بگيرد...
(آه... خداي من بارگناهان چقدر بر دوشم سنگيني ميكند).
تازيانههاي ترس از روز هراس انگيز، قلبم را شعلهور نمود...
نزديك بود آه و فغان، روشنايي ديدگانم را از دست بگيرد...
(آه... خداي من بارگناهان چقدر بر دوشم سنگيني ميكند).
بارالها! هركس بر در تو گريان آيد طرد نخواهد شد... اكنون من بر در تو آمدهام و داستانم از اين قرار است... البته آنگونه كه تو از من شناخت داري خودم ندارم... تو به حال من آگاهتري.
پروردگارا! من به سوي تو برگشتهام و از كرده پشيمانم... مرا ببخش... رسوايم مكن... مرا به حال خودم وا مگذار...
من با شيطان همه جا همسفر بودهام... به جز راه خدا كه در آن سفر ننمودهام... ابليس همه جا در بيراهگي كنارم بود... مرا براي رفاقت خود برگزيده بود... و من چقدر نادان بودم كه بودن در كنار او را پذيرفتم... شيطان سربازاني دور من گماشته بود... آنها مرا گول زدند و با من فريبكاري كردند.
و چون به فكر توبه ميافتادم، به من ميگفتند: توبه لازم نيست، پروردگار به دلها مينگرد...
(آه... خداي من چقدر بارگناهان بر دوشم سنگيني ميكند).
پروردگارا! مرا ثروت، زيبايي، فراغت و جوانيام مغرور ساخت... شيادان، برايم سوزاندن حجابم را نيك جلوه دادند...
چقدر احمق بودم... چگونه حاضر شدم لباسهاي تنم را تكه پاره كنم؟! عقلم كجا پريده بود؟! هنگاميكه درب و پنجرة خانهام را به روي مدها گشودم... من هيچگاه در اين مورد كه نامة اعمالم را به دست راست خواهم گرفت يا دست چپ، فكر نكردم...
هيچگاه در مورد داغ شدن چهرهها و پهلوها- در دوزخ- فكر نكردم...
(آه خداي من! چقدر بار گناهان بر دوشم سنگيني ميكند).
بارالها! آنگاه كه ابليس مرا بسان به زغالهاي به گرگها سپرد، اصلاً به ياد روز حساب نيفتادم. چقدر نادان بودم، چگونه حاضر شدم شرفم را نابود كنم؟! من كه كشتن بيگناهان را نميپسنديدم؟!
بارالها! تنها تو به درد و به دواي دردم آشنا هستي. من از طبيب ديگري دارو نميطلبم... تو از همه كس به من نزديكتري...
(آه خداي من! چقدر بار گناهان بر دوشم سنگيني ميكند).
بارالها! مرا به كسي كه تير-مياني- خيمهام را راست كند بسپار... امر وليام مرا در شگفت انداخته... نميدانم او كودن و ساده است يا به دروغ چنين وانمود ميكند...
هيچگاه از من سؤال نكرد كجا بودهام و به كجا رفت و آمد دارم؟ برايش اصلاً مهم نبود، من با چه كساني سر و كار دارم...
با فراهم نمودن آب و آذوقه و ما يحتاج زندگيم، در واقع مرا در امر گناه ياري ميكرد... رانندة جوان بيگانه در اختيارم گذاشت... با او بازارها و خيابانهاي شهر را بدون اينكه مزاحمي داشته باشم زير پا ميگذاشتم...
راه رفتنم به راه رفتن ابلهان و بازيگران ميماند... عقل هر خردمندي را ميربودم... با عطر و ادكلن و سرخاب، آتش دوزخ را با دستان خود برخويشتن ميافروختم...
(آه، خداي من! چقدر بار گناهان بر دوشم سنگيني ميكند).
بار الها! اي پذيرندة دعاها... اي بخشندة گناهان...
از خطاهايم درگذر، تو بوديكه قلبم را از خواب غفلت بيدار ساختي... و من به عنوان يك زن مؤمن با تو عهد ميبندم كه از اين به بعد همواره در تسبيح، روزه و نمازم بيني...
بارالها! بر در تو براي ابراز زبوني و اعتراف آمدهام...
من از تمامي راههاي انحراف دست كشيده و به عفت و پاكدامني چنگ زدهام... از امروز به بعد در راه خلاف حيا و عفت قدم نخواهم گذاشت... شيادان كوشيدند كه مرا برگردانند... حيلهها به كار بستند... هرچه از دستشان بر ميآيد بكنند... آرزوهايشان با قتل من نيز برآورده نخواهد شد...
بارالها! با همان لباس گناه به تو روي آوردهام...
و من از پروردگار شنوا، توانا، محسن و پاسخگويم، اميد لباس تميز و شايسته دارم... اي خداي بخشنده و مهربان! گريهها و حسرتهايم را ناديده مگير... و قلم عفو را بر گناهانم بكش...
ــــــــــــــــــ
منبع: عقیده

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر