نزدیکِ شام بود، رفتم تا لحظاتی با پدر و مادرم باشم.
اضافه تر از یکسال می شود به زیارت مرقد شان نرفته بودم، این نرفتن دو دلیل برایم دارد؛
- هرگاهی آنجا میروم بیشتر زندگی بدم می آید نه به اینکه خوبی و زیبایی را ندارد، زندگی خیلی زیباست، ارزش دارد تا تجربه اش کنی ولی؛ وقتی هنوز مثلِ کودکِ سخت نیازمند مادرت باشی؛ برایت خسته کن تمام می شود و من ناگزیرم در برابر این تنفر مجادله کنم تا مگر از بقیه عمر استفاده بهتر بتوانم.
- هرگز بیشتر از دو هفته از مادرم دور بوده نمی توانستم، دو هفته هم زمانی می شد که به دانشگاه می بودم ولی؛ طی این ۶ سالِ که گذشت من فقط ده دوازده باری به دیدارش رفتم، چرا نتوانستم بهتر و بیشتر خدمتش را کنم، از او بیاموزم و بشنوم، این رنجم می دهد، گاهی عذاب وجدان باعث می شود؛ نروم تا مگر شود ازین حس فاصله بگیرم.
زندگی این است؛
کودک دیروز بزرگ می شود، مکتب می رود، دانشگاه را تمام می کند، پدر یا مادر می شود، می میمیرد؛ تمام... .
تا عزیزان تان را دارید برای شان وقت بگذارید، به رستورانت و پارک همراه شان تفریح بروید، بخندید، خوش باشید، خود دلیل شوید تا رنجشِ که از شما دارند؛ زودتر رفع شود، بهترین خاطره را از آنها در ذهن تان ثبت کنید.
شاید فردا یا پس فردا دیر باشد و شما نیز آه حسرت بکشید.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر