‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطرات من. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطرات من. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ مهر ۱۵, شنبه

خیانت والدین مسلمان برحق فرزندش



عبدالباسط امل
این خاطره را به والدین محترمیکه نسبت به فرزندان شان بی توجه اند می نویسم، از خداوند میخواهم سبب هدایت آنان شود.

۱۳۹۱ شهریور ۳۱, جمعه

بنده سپاسگذار

زمستان سال قبل وقتی پستش را در یکی از صفحات خواندم، برایش پیام دوستی فرستادم تا باهم دوست شویم. آنوقت تازه مسلمان شده بود. امریکائی است. همیشه مطالبش را میخواندم و باهم تبادل نظر داشتیم.  چندی قبل برایم پیام فرستاد که درین نزدیکی ها مراسم ازدواجش است برایش دعا کنم که زندگی پس از ازدواجش دنیای تازه برایش ایجاد کند.
همین امروز باهم چت داشتیم که ازم خواست تا افغانی را برایش بیابم که کر باشد و بتواند با اشاره اسلام را برایش تدریس کند. تعجب کردم و ازش پرسان کردم تو با کر چه کار داری که ناگهان این پاسخ را برایم داد: من از نعمت شنوائی محرومم. فکر کردم شوخی میکند که دوباره سؤال کردم آیا درست می گوئی؟
گفت: آری؛ نمی توانم بشنوم. ولی ازین لحاظ هیچ مأیوس نیستم، چون این را خدا خواسته و به آنچه او راضی باشد من هم راضی استم.
برایش گفتم: خیلی معذرت می خواهم، باور بکن برایت خیلی مأیوس شدم، اما نا امید نباش خداوند حتماً نعمتی بزرگتری برای تو خواهد داد و آن همین نعمت اسلام است که الله تو را با آن عزت بخشید.
او میگفت: من مأيوس نیستم ولی گاهگاهی که نمی توانم با دیگران صحبت کنم تنها میمانم ولی با آنهم چون بیاد می آرم که الله با من است حالم درست می شود.
اینها را برایم و من تحت تأثیر سخنانش می رفتم تا آنکه اشکم ریخت و باخود گفتم: عجب بنده که ما هستیم با آنکه بزرگترین نعمات خداوند را با خود داریم ولی با آنهم خالق اینهمه را سپاس نمی گوئیم.

۱۳۹۱ شهریور ۲۹, چهارشنبه

زیبائیش؛ دشمنش گردیده



نوشته: عبدالباسط امل

آنشب تقریباً تا دوازده شب بیدار بودم.
لیلیه ما در کنار یکی از زندانهای ولایت کاپیسا است. هنوز ده شب نشده بود که قوماندان زندان همراه با هفت یا هشت عسکرش وارد لیلیه ما گردید. آن لحظه من در حویلی لیلیه بودم. ازین آمدن آنها تعجب کردم، باخود گفتم خدا خیر کند حتما واقعه شده است. همینکه داخل آمدن بدون کدام پرسان مستقیم وارد اتاق آن جوانان زیبا رو شدند که آنها از ترس خود شبی را در لیلیه بسر نمی بردند ولی ازینکه خانه شان مزار است؛ گاهی مجبور می شوند در لیلیه باشند.
ابتداء متوجه این قضیه نشدم که هدف از آمد عساکر زندان چه است.
 من هم به اتاقم رفتم. چند لحظه ی نگذشته بود که آن دو جوان در اتاق عقبی ما آمدند، به تعقیب آمدن آنها دو سه عسکر در پی شان آمد که وقتی آنها متوجه شدند شتابان وارد اتاق ما که الحمدلله برادران صالح آنجاست؛ شدند. از چهره شان آشکار بود که خیلی هراسیده اند. قضیه را به ما گفتند:  موضوع این که قوماندان زندان و عساکرش بخاطر آنها آمده اند؛ پس ما را کمک کنید. دوستم برای شان گفت: شما آنجا بالای چپبرکت بنشینید و خونسرد باشید. کاری نمی توانند بکنند. همینکه آنجا نشستند پرده چپرکت را روی شان کشیدم، عساکر وارد اتاق ما گردیدند. خدا از دلم خبر بود که چه حال بدی داشتم، هراسان حال آنها بودم. وارد اتاق شدند و در مقابل ما نشستند، همینکه به سخن گفتن شروع کردند از آنان پرسیدند که دوستم با لهجه تندی جواب شان داد و گفت ما خبر نداریم.
وقتی سوی شان می دیدم از چشمان شان وحشت و فساد می بارید گویا چند شیطان آنجا است نه انسان آنهم انسان مسلمان. نام مسلمان را اینگونه اشخاص بد ساختند. همیش در پسته های پولیس دیده ام که نوشته است: پولیس خدمتگار مردم و حافظ نوامیس ملت. ولی آنشب من چیزی دیگری را شاهد بودم. نه خدمتگاری بود و نه حافظ عزت و عفت ملت. حالانکه عساکر و قوماندانان باید از بهترین اخلاق و سرشت برخوردار باشند ولی نه.... اینجا در کشوری که ما زندگی می کنیم عکسش است. بدترین اخلاق و سرشت از پولیس است، شاید عده محدودی باشد که نسبتاً با اخلاق باشند اما چه سود از آنها وقتی جلو یاران خود را نمی گیرند.
این اولین حادثه نیست که با آن مقابل شده ام، باری در پکتیا بودم محصلین که از ولایات دور دست و نسبتاً زیبا رو و سفید چهره بودند از ترس عزت و عفت شان نمی توانستند آزاد گشت و گذار کنند.
چنانکه باری میان محصلین جنگ صورت گرفت به دلیل یک حادثه که در آن پسر بچه را اذیت کرده بودند. دوستم که چند روز از تبدیلی اش از پوهنتون کندهار نمی شود داستان دو برادری را گفت که: آنها از فاریاب استند، هر دو برادر در کندهار آمده بودند جهت تحصیل شان ولی مدتی بیش نگذشت که یکی از آن دو برادر نام بد گردید و عکسهایش در مبایل های شهر پخش گردید. پس ازین حادثه درسش را رها کرد و با سرافگندگی روانه خانه اش گردید.
وقعی سوی حالت کشور و این حالت مردم می بینم، خیلی متأثر می شوم که آخر تا به کی و چه وقت؟ ما تا چه وقت مقلد شیاطین باشیم. کشورها در حال رشد و ترقی استند ولی ما همیشه در حالت رکود.
گاهی دختر افغان مورد تجاوز قرار میگیرد و گاهی پسر افغان. نه پسران در امان اند و نه دختران.
باور بکنید این قضیه؛ قضیه کوچکی نیست که آنرا نادیده بگیریم. از دولت که شکوه نیست چون دست نشانده غرب است و غرب خود خواهان شیوع این فحشا و بی بندوباری ها در کشورهای اسلامی است. ولی عزیزان، شما تلاشی جهت رهایی ملت خود از چنگال این نوادگان شیطان کنید. امروز برادر و یا خواهر افغان ما در کاپیسا، پکتیا، کندهار فردا شاید در سرتاسر کشور مورد تجاوز قرار گیرند. و آنوقت نه من امان باشم و نه شما...

پست ویژه

درسی که از تاریخ گرفته شود همین است!

در سی و چند سال قبل وقتی همه چیز به دست آنها افتاد به جان هم افتادند، گفتند آماده نبودیم همه چیز به یکبارگی اتفاق افتاد، طرح ما بر این بود...