‏نمایش پست‌ها با برچسب کندز. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کندز. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ مهر ۲۱, دوشنبه

شهدای بی کفن

نوشته: عبدالباسط امل

بخاری اطاق را خیلی گرم نموده بود. چای و خامه همراه با نان بازاری خیلی کیف می کرد. رو به سوی مرد کهن سال کرده، گفتم: پدرجان! قصه می کدین.

۱۳۹۳ شهریور ۱۵, شنبه

مادر بزرگ و سه کودک

نوشته: عبدالباسط امل
پس از آنکه خانه اش را دزدیدند, فردای آن به شهر رفته یک میل سلاح خرید, با خود چنین می اندیشید برای حفاظت از جان خود و خانواده ام لااقل آماده که باشم.

پست ویژه

درسی که از تاریخ گرفته شود همین است!

در سی و چند سال قبل وقتی همه چیز به دست آنها افتاد به جان هم افتادند، گفتند آماده نبودیم همه چیز به یکبارگی اتفاق افتاد، طرح ما بر این بود...